یکی بود یکی نبود
به زیر گنبد کبود غیر خدا هیشکی نبود
تو دشت دور تو شهر نور تو یه دهات سوت و کور
یه خونه بود کوچیک و ناز
با دیوارای کاگلی
یه پسر تپل مپل اونجا بود اسمش مملی
مامانش دختر مشتی مند لی
و باباش گل پسر حسین قلی
عروسیشون دو تا ده این طرفک اون طرفک چراغونی
همه جا قند و نبات و مهمونی
همیشه باباش میگفت :
برگه و ریحون مملی
قند تو قندون مملی
مملی ، گل پسری
پولکی ، شیرین عسلی
بیا اینور بغل بابا بشین ، ور نپری
مملی شونش پایین سرش بالا به آسمون نیگا میکرد
مامانش دختر مشتی مندلی
صب که میشد پا میشد غذایی دست و پا میکرد
مملی چی میخوری گل پسرم؟
هرچی که میخوای بگو برم تا بازار بخرم
مملی لپاشو میکشید پایین
اخماشو میکشید بالا
سر به هوا
بی اعتنا
فقط میگفت:
دوس ندارم دوس ندارم
مامانش پیشش میرفت ،
آروم واسش قصه میگفت
بعدش میگفت:
سبزی پلو با زعفرون
با گوشت بال و گوشت رون
مملی صداش هوا سرش پایین دستاشو میکشید زمین و هی میگفت: دوس ندارم دوس ندارم
مامانش آروم نوازشش میکرد
دوباره خواهشش میکرد
مملی چلو فسنجون میارم با مرغ بریون میارم
میرم از دکون مش غلامعلی دوغ فراوون میارم
مملی اخمی میکرد،پاشو به دیوار میکوبید و داد میزد دوس ندارم دوس ندارم
خلاصه مامان ممل با چشم گریون و دل آتیش و بریون مینشست
یه دیگ غذا درست میکرد
هر چی که شد
هر چی نداشت یه جوری دست و پا میکرد
مملی گریه میکرد ناله میکرد:
من اینو نمیخورم
من اونو نمیخورم
من اینو دوس ندارم
من اونو دوس ندارم
من دلم ماهی میخواد
پنیر و چایی میخواد
نه از این بدم میاد
نه از اون بدم میاد
دیگه حتی باباشم نمیدونس چسکار کنه
که ممل اینقده هی لج نکنه
دهنش رو رو همه کج نکنه
واسه یک وعده غذا اینقد ادا در نیاره
بیخودی حوصله ی این و اونو سر نیاره
یه روز ظهر تابستون که ممل با اخم و تخم و ناز و نوز نشسته بود گوشه ی ایوون
یهویی یه مورچه ی سیا رو دید
که با جثه ی کوچیکش داشت به زور یه بال مرغو میکشید
مملی رف کمکش که دید یهو مورچهه گفت
دست نزنی به مالم
به گوشت چرب بالم
اینا دیگه مال منه
غذای یک سال منه
مملی بهش نگاهی کرد
دید که چه زجری میکشه بالو تا سوراخ بکشه
گفت نمیخوای بیارمش ؟ دم لونت بذارمش؟
آخه تو که جون نداری اینو تا اونجا بیاری
حالا از این خوشت میاد؟ داریم بازم دلت میخواد؟
مورچهه گفت : نه جون من نه پسر جوون من
این دیگه کار خودمه کار بهار خودمه
این مال یک ماه منه غذای دلخواه منه
یه روز بهار سر میرسه زمستون از در میرسه
باید به فکر نون باشم به فکر آب و دون باشم
مگه ازش بدت میاد؟ بخور اگه دلت میخواد
ممل نشست سرش پایین
کنج دیوار زیر زمین
میخواست بگه دوست ندارم
علاقه به پوست ندارم
میخواست بگه بدم میاد
دلم از اینا نمیخواد
ولی خجالت میکشید
وقتی که مورچه رو میدید
وقتی یه مورچه ریزه
اینقدر خوب و تمیزه
هر چیزی رو میخوره
خونش از غذا پره
چرا به فکر غر غرم
چرا بگم نمیخورم
ظهر که رسید ممل دوید و رفت کنار مادرش
مادر از گل بهترش
نشست یه گوشه داد کشید
از این به بعد هر چی بذاری میخورم
هر چی بیاری میخورم
مرغ و فسنجون بیاری یا گوشت بریون بیاری
عدس پلو، لوبیا پلو آش و کته ، مرغ و چلو
من از همش خوشم میا
دلم میخواد دلم میخواد
مامان ممل خوشحال و شاد
یه سفره چید پر از پلو، خورشت و سبزی و سالاد
ممل یه کم خودش گرفت یه کم گرفت به مورچه داد
اونشب تو ده چراغونی
خونه ی ممل یه مهمونی به پا شد و به افتخار مملی
گل پسری نوه ی مشتی مندلی
بزن بکوب برو بیا شیرینی خورون تو کوچه ها
لی لی و گرگم به هوا تو دالونا خیابونا
جیغ قشنگ بچه ها
اونشب صای خنده ها تا ده بالا میرسید
اهل محل خوشحال و شاد
مملی با لپای گلی
با دست و پای کپلی
با بچه ها بازی میکرد
بچه ها هی داد میزدن:
بره رفیق گرگ شده مملی دیگه بزرگ شده. فروردین 84
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 3:53 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی
|
عروس بندری نخل های پا در آب
گلوت جاده ی شیری به سمت خون و گلاب
بریز گیس و برقصان میان خاک ونمک
شب برهنه گی ام را میان حجله ی خواب
شراب کهنه ی چشمت ته پیاله ی خون
غروب بین دو دریا غروب پشت نقاب
بچرخ روی دو انگشتهات تا لب شط
به چشمهات بگردان پیاله های شراب
نگاه کن که بریزد به روی خون باروت
نگاه کن که بیافتد ستاره در مرداب
عروس بندر ی نخلهای پا در خاک
مرا ادامه بده تا دوباره تا لب آب.....
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 4:19 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی
|