|
انتظاری بزرگ در من نیست ، انتظار تن تو را دارم میدرخشد دوباره چشمم تا ، بوی پیراهن تو را دارم و مرا این دو گوی جادویی ، در دو جام شراب خواهد کشت فکر تنهایی تو ام دائم ، و مرا این عذاب خواهد کشت فکر جایی که سهم من باشی، مثل یلدای جانی چشمت پشت هم هی دروغ میگوید ، پیرمرد روانی چشمت دست من از بهشت کوتاه است، من دلم را به سیب میبندم یا به خونخواهی شب سوگ ، چشمهایی عجیب میبندم با کدامین دروغ درگیری ، من به تنهایی تو شک دارم توی چشمم هنوز تا خورشید، برکه ای از شب و نمک دارم پسر ایلیاتی وحشی ، گیسوانت به باد آغشته ای که اسب سیاه و رهوارت، کوچه های غروب را گشته تن گندم نخورده ی بازوت ، لب تو آستانه ی امید دستهایت همیشه در باران ، چشمهایت همیشه با خورشید پر بگیر و برقص در باران ، من به این حس ناب نزدیکم بی تو تنهاییم همین رنگ است، به ته این کتاب نزدیکم چشم بر دار میپرد خورشید ، سر بجنبان غروب خواهد شد شب رها کن ستاره را در ماه ، زخم این برکه خوب خواهد شد دختر روزهای بی تردید ، بی تو در انتظار خواهد ماند هفت سین تن زمستانش ، در عزای بهار خواهد ماند + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 1:50 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
افتاده است بغض تو روی گلوی من و می برد سکوت تو را آبروی من روز مراوده و دو گنجشک میکشند پر، توی بادهای موافق به سوی من از سالها گذشت و تکرار روزها از روزها و خالی شعر و هنوز ها از پنجره به خاطر یک تکه شیشه اش از پنجره و بغض و غروب همیشه اش از من گذشتنی ست به تو وام میدهم شعری که میکشد نفسش را گلوی من حالا که بغض ، حرف تو را قاب میکند حالا به جرم هر چه بیا روبروی من من ، صندلی و منتظر استکان بعد بعد سکوت خیس تو با گفتگوی من فکر نیامدن به تو یک سال هم گذشت فکر شنیدن غزلت را گلوی من آتش فشان معجزه سمتی دگر بریز تا حرم آتش تو نیافتاده روی من دیگر تب مراوده بر شانه ی تو نیست بند است این دقایق آخر به موی من + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 1:42 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||