|
دو غزل از "مصیب رضوی" بفشار بر لبم، انگشتهای مرمری خود را در خلسه ای سکوت، در من بریز دختری خود را بگذار آسمان، به صخره ی دلت بزند جامی از دست دل بباز، یک جرعه تلخ، کفتری خود را از دوش سنگها دلواپس تو ام که چه تنهایم شهباز من بگیر، دست عروس پاپری خود را آغوش باز کن ، وقتی در انزوای تو میخوابم از یاد می برم ، زخم زبان مادری خود را در نقره ریز ماه ، خود را بغل زدیم به آرامی بی وحشت رقیب، برداشتیم روسری خود را شب بود، سرد بود، مادر شبیه پنجره می لرزید با سایه ای نحیف ، بر تخت ریخت لاغری خود را همراه آفتاب ، با پلک های مردمکی خونی بالا کشیده ای ، زیپ بلوز زر زری خود را بگذار بر لبت ، انگشت های مرمری ام را باز جای برادری ، پنهان کنیم خواهری خود را شب با تو ، بی مهتاب، بی مهتاب ، با تو بی خواب هر شب بامنی در خواب با تو مثل گل سرخی کنار کاسه ای خاک مثل گیاهی خشک از من آب با تو با من چه حالی میکنی در عین مستی بازی چه حالی میدهد بر تاب با تو مثل دو تا غاز غریبه آشنایی با من که تنها مانده ام در قاب با تو تو باز صحرایی عادت کرده با من من ماهی خو کرده با مرداب با تو یک روز می کوچم به منقار تو از خود دل میکنم جان میکنم از آب با تو بد مست آن روزم که بگذاری بیایم بی خیزران و طعمه و قلاب با تو در کوچه وقتی نیستی فرقی ندارد این کرمهای کوچک شب تاب با تو + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 11:10 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
خامه اش زرد و قهوه ای باشد خانم این را بخر قشنگ تر است بیست و شش سال خامه ی قرمز زیر شمعی که سرد و خاموش است قیمت این چقدر شد آقا؟ اون پلاستیک و فاکتورش توش است روی یک شاخه بحث میکردم روی یک شاخه گل که سرخ و کبود هیچ آخر نصیب دستم شد؟ با یکی بود و هیچ کس که نبود گریه میکردم و بزرگ شدم ، گریه میکردم و نفهمیدم گریه هایم هنوز مال تو اند گریه هایم هنوز مال تو بود. عصر یکشنبه ، دامن حوا، برگ تاریخ و قصه ی آدم روی دستان خسته ی نیوتن ، از درخت بهشت افتادم کشف کردی مرا کنار درخت ، جاذبه برد تا نگات مرا و خدا بود آنکه می انداخت پشت تنهایی صدات مرا روز اول نگاه میکردم به زمین پر آب بی معنی به حبابی که در دلم ترکید به شب و این سراب بی معنی روز دوم نوشت تقدیرم ، شانزده بار در دل آتش تیر خوردم هزار تکه شدم از کمان شکسته ی آرش روز سوم به خاطر خورشید سوختم باز آفریده شدم آبرویم به خاک آدم ریخت با گلی در بهشت چیده شدم روز چهارم تو آمدی بردی سنگهای کنار غار مرا کشف کردی شبی درون دلم ، آدم خسته ی دچار مرا روز پنجم هنوز میترسم از کنار کسی که آمده بود.... مثل یک اتفاق معجزه وار ، من دچار کسی که آمده بود روز شیشم خدا گذاشت دگر توی غربت مرا به حال خودم گم شدم در بهشت موعودش با غم و عشق و سیب کال خودم عاشقم کرد و آخرش گم شد روز هفتم مرا از اینجا راند به زمینی که سرد و دلگیر است ، چیزی از روزهای خوب نماند کمی از پشت پلکهات ببین روز هشتم که سرد و تار گذشت روز هشتم چقدر طولانی ست روز هشتم هزار بار گذشت آدمم را کدام دلهره کرد عاشق خسته و دچار خودش کی دلش را از این زمین دزدید برد او را درون غار خودش شمع خاموش میشود اینجا پیش این کیکها که آب شده از خیال جهنم ه بی تو ، دل حوای من کباب شده تو مرا از بهشت خود راندی بی گناهی شدم خود حوا شاخه ای گل برای من بفرست ، روز جشن تولد حوا + نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385 6:13 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
با هست بازی میکنم امروز من با هست در بود یک غم بود و شادی هست در ما هست روی همین موجی که از نام تو میریزد میرقصمت ، مینوشمت تا راه دریا هست شاید تمام اشتباه این انار سرخ در یک لغت باشد که دارا بود و سارا هست امروز هستم تا تنم روی تنم بند است یک پنجره یک آینه یک دلخوشی تا هست با من نباشد شاید او هرچند او رفته در خاطرات و شعرهایم با من اما هست بی او نمیبندم کتابم را که از امروز توی تمام سطرهایم نام لیلا هست. + نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 11:46 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
یک خواب نورانی ولی سر داشت خورشید
از عشق یک تعبیر دیگر داشت خورشید با یک دریچه سمت تو پرواز میکرد انگار توی پیکرش در داشت خورشید طاقت نمی آورد در تاریکی محض آخر برایت فکر بهتر داشت خورشید خورشید را از آسمانت حذف کردی دیگر برو دست از سرت برداشت خورشید + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 7:23 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
تمام روز به آیینه خیره شد مرده کسی نخواست بداند که او چه شد مرده؟ کسی نخواست بداند که او کجا میرفت؟ که آخر سفرش این چنین کم آورده کسی نگاه نکرد و مهم نبود انگار که زخم دارد و این زخم را چرا خورده؟ مهم نبود برای کسی نمیخندد مهم نبود برای کسی که افسرده تمام روز دلش را به کوچه ها پاشید کسی سوال نکرد این جسد چرا مرده؟ و نعش لای خودش ماند و آخرش پوسید کنار شاخه گلی که سیاه و پژمرده.... هنوز دختر آ یینه ها نمی داند عروس توی دلش را زمین کجا برده؟
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 0:32 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||