|
دیگر جواب هر چه سوال تو نیستم تقدیر این دقایق کال تو نیستم چیزی درست نیست ولی بین ما هنوز... در کوچه ها به خاطر یک جای پا هنوز... تقصیر من نبود که باور نمیشدم من هیچ وقت در تو کبوتر نمیشدم تنها نشسته ام به خودم بخش میشوم توی سوالهای خودم پخش میشوم من گربه ای ضعیف که مال تو نیستم من لایق شکار غزال تو نیستم توی نگاه آینه تحقیر میشوم هی سیر میشوم ز خودم سیر میشوم عشق تو داشتم غزلم داشت میرسید از من شبی هزار غزل واره میچکید رفتی درست لحظه ی آخر که بین ما... مثل هزار عاشق دیگر که عین ما... میخواستم برات بهاری شوم نشد روزی هزار بار قناری شوم نشد دیگر جواب هیچ سوالی نمیشوم از خاطرات عشق تو خالی نمیشوم لعنت به این غروب که دلگیر میرود لعنت به دختری که مرا سیر میرود لعنت به عشق، عشق دروغی که باز هم... لعنت به این چراغ و فروغی که باز هم... لعنت به این مجسمه ی مرده ی گچی لعنت به این عروسک سر خورده ی گچی لعنت به کوچه ها به خیابان به باد، برف لعنت به این بشر و به این حرف،حرف،حرف لعنت به موج موج به دریا به هر چه هست لعنت به این پیاله ی آخر به من که مست.... لعنت به این دقایق با تو نبودنم لعنت به مثنوی و به حس سرودنم لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن لعنت به باز کن ف یکون ها و لم یکن به این زنی که بی تو شدم فکر میکنم لعنت به زن به هر چه درون دل زن است لعنت به من به هر چه درون دل من است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 0:0 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
باران گرفت باد زد و زن تمام کرد اینجا درست توی دل من تمام کرد برگشته بود تا به تو یک بار هم شده .... اما درست لحظه ی گفتن تمام کرد یک شعر نا تمام برای تو ماند و رفت یک شیشه زیر ضربه ی آهن تمام کرد زن مرد آنقدر که تو را هم نمی شناخت دیوانه ای شبیه تو در زن تمام کرد زن باورش نشد که تو را ... ریخت مسخ شد باران گرفت باد زد و شب شروع شد.... + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 0:20 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
میرقصد عاشقانه تمام روز مجنون چشمهای قهوه ایت در من
میجوشد این دقایق وهم انگیز از خون چشمهای قهوه ایت در من در من کسی شبیه تو تب دارد دیوانه ای شبیه تو خوابیده است تبدیل میشود به چراغی سبز قانون چشمهای قهوه ایت در من من فکر میکنم که جدا هستم یا فکر میکنم که تو را دارم حل میکند تمام وجودم را افیون چشمهای قهوه ایت در من در من تحملی که ندارم بود در من تصوری که نمی کردم ترسی عجیب ریخته از خشم هارون چشمهای قهوه ایت در من من گیج و منگ پشت نقابی سرد من توی شهر بی تو رها هستم انگار سالهاست که جا مانده افسون چشمهای قهوه ایت در من چشمان تو که حس عجیبی داشت این شعر را برای دل من گفت دیگر کسی به غیر خود من نیست مدیون چشمهای قهوه ایت ..... + نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385 1:44 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
کنار پنجره بودم کسی نمی خندید و آفتاب دلش را به پرده می پاشید کسی دروغ نمیگفت و بهت حاکم بود به جو خالی خانه اتاق و رنگ سپید لباسهای سیاه و کفن و مادر و درد و جیغ های پیاپی کنار سفره ی عید پدر نخورد تکان از حدود ساعت پنج دگر بلند نمی شد ز جاش بی تردید تمام خانه پر از لکه های قرمز بود و دستهای من از اضطراب میلرزید کنار پنجره بودم و باد می امد کنار پنجره بودم کسی نمی خندید + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 11:24 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||