|
این روزها شیرین میزنم
ترش نگاه میکنم و تلخ میپوشم انگار دلم شور میزند شور میزنم من دریاچه ی نمک نیستم و مرض قند هم ندارم میخواستم تو نباشم ...تو باشی...نباشم میخواستم تو مال من باشم من باشم که تو باشی من دریاچه ی نمک نیستم و شکر بخورد هر کس که بگوید دوستش ندارم من ورم دارم و یادم نرفته که تو استکانها را تلخ مینوشی و من توی دریاچه نیستم توی استکان هم شاید خورشید نباشم و ماه هم برایت فرقی نکند اما ستاره ای دارم که تمام شب را تا ساعت ۵ صبح به طالعم میدوزد در آسمانی که شبهای شهریور ندارد زیبایی تو در دریاچه ی نمک حل میشود <<< توی ستاره ی خودم نیستم روی مدار خودم و چرخ میخورم تمام آسمانها را شاید خورشید را که توی فنجان قهوه ام... و هیچ ستاره ای خورشید نمیگیرد من قول دادهام زیر این دستگاه به ۷۵ برسم من قول قول داده ام که ستاره ی خوبی باشم روی مدار راس السرطان دلت دلت که می آید میروم این گوجه فرنگی ها کار من نیست و خیار دلم شور میزند من شور میزنم حتی اگر دریاچه ی نمک نباشم روی ستاره ام دریاچه ی نمک ندارم روی ستاره ام خورشید ندارم و ماههای زیادی توی این قاب سیاه خوابیده ام و فکر میکنم به استخوان رانهایم که درد میگیرد زیر این دستگاه دلت که می آید میروم روی مدار خودم با نوری که ندارم دلت که می آید... اصلا دلت می آید؟؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 9:20 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
این شعر اول ندارد پایان ندارد ندارد
وقتی کنارم نباشی او جان ندارد ندارد این شعر معنا ندارد دیوانگی های محض است حیوان ندارد ندارد انسان ندارد ندارد دستان ما مثل هم نیست چشمان ما رو به بن بست دیگر نگو از رسیدن امکان ندارد ندارد زن در درونش ندارد چیزی بجز خط قرمز اینجا جلوتر ندارد عصیان ندارد ندارد یکپارچه شب سیاه است ماه ی درون دلش نیست این ابر های غم انگیز باران ندارد ندارد من دوستت دارم اما این اشکها دست من نیست من درد دارم و دردم درمان ندارد ندارد یک قاب کهنه پر از ماه من در سیاهی مطلق امشب چرا این سیاهی پایان ندارد ندارد + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 2:43 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
با دستهای سرد و سیاه و نرم بر آن دو کوه سبز دل انگیزت این آسمان تشنه ی چشمم را امشب بگیر در دل پاییزت سردم شده هوای تو دارم باز با بازوان خسته ی تنهایت در من بپیچ ساقه ی خود را با گنجشکهای تشنه ی جالیزت امشب درون چشمه من گم شو عکس درون چشمه جوشانم بر شاخه های خسته من خم شو با چشمهای مضطرب و ریزت از من بگیر هر چه درونم هست من عاشق دوباره شدن هستم در من حلول کن به نسیمی سرد با آن صدای گرم و دل آویزت این ساقه های زرد مرا بشکن در من بپیچ پیکر خود را چون امشب خیال گریه شدن دارم در این غروب سرد و غم انگیزت
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 1:8 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
فرخی سیستانی شاعر قرن چهار و پنج
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی دلی هر چه خواهد رسیدن به مردم دهد هر زمانی بر آن دل گواهی جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندان که یکسو نهی آشنایی به این زودی از من چرا سیر گشتی؟ نگارا بدین زود سیری چرایی؟ که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بی وفایی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 1:59 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||