|
فکر می کرد دخترک این بار مال او شد نگاه مردی که... دستهایش به سمت او وا شد دستهای سیاه و سردی که... فکر می کرد در دلش دارد اتفاقی دو باره می افتد فکر می کرد می برد او را یک نفر از بهار زردی که ... داشت پیش تو باورش می شد شادی روز های بودن را داشت دیگر به خاطره می رفت غصه و بغض و رنج و دردی که... در خیالت که عاشقش باشی تا بگویی که دوستش داری جمله ها را به هم نبافی باز هی درون خودت بگردی که... هی درون خودت بمیری باز هی درون خودت رها باشی تا نیافتد دگر به چشمانت ان نگاه عمیق و سردی که... سعی میکرد که قوی باشد تا به این چشم ها نبازد باز سعی میکرد که برنده شود عشق را در ته نبردی که ... کاش یک شب اجازه میدادی که بگویم که دوستت دارم تو به من رو نمی کنی حتی تو به من پشت هم نکردی که ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 11:50 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
من روی دوازده مرده ام روی دوازده عدد خوبیست روی دوازده قرص نمی خورم روی دوازده نفس نمیکشم روی دوازده درد ندارم روی دوازده بار ساعت نواخت و صدای تلفن توی این اتاق نمیپیچد من روی دوازده را دوست دارم تو توی دستهای کسی کوچک میشدی و برق دندانهایش را چشمهای بی نای من میشناخت تو بالای نیمکت های خالی و من از روی دوازده پایین تر نمی ایم و این قرص های سفید هم مرا از مرگ نمی ترساند روی دوازده جای خوبیست انقدر داغ که قرص تب بر را توی فکرم اب میکند نه من تب ندارم هذیان هم اگر بگویم میگویم با این لبهای داغ و بوسه های داغ و کفن داغ من روی دوازده میمیرم و مادرم دلش میگیرد و مادرم دلش میخواست یک بار دیگر دوستش داشته باشم بگویم و پدرم دلش میخواست چای های قهوه ای مرا توی استکانهای ارثیه ی مادر بزرگ هم بزند و من که دلم هیچ چیز جز تو نمیخواست روی دوازده میمیرم.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 1:26 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
من می رود نمی شکند من نمانده است من روی خط قرمز مردن نمانده است من می رود من آب شده من غریبه است من کالبد شکسته ی این تن نمانده است من باورش نمی شود و بغض می کند از من کسی درون تن زن نمانده است من آمده مچاله شده توی پیله اش وقتی برای پیله تنیدن نمانده است من ذوب می شود من از این خواب می پرد من می رود برای کسی من نمانده است + نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 4:2 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
بانوی هم قبیله ی آدم فریب تر روی درخت قامتتان سیب سیب تر با این گناه راهی دوزخ نمی شوی ای از نگاه حضرت مریم نجیب تر میگیردم درون همین بیشه ی مخوف هندوی چشم های تو شیطان فریب تر مگذار شاخه های هوس را به برگ ریز از هر چه سیب دست مرا بی نصیب تر دنیا هنوز در عجب از این شب سیاه ای چشم تو ز هر چه سیاهی عجیب تر امشب دعا کن این غزل پاره پاره را ای که دعای خیر تو امن یجیب تر پروانه شو جوانه بزن چون ندیده ام از تو میان شهر کسی بی رقیب تر + نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 1:3 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
امروز صبح دوباره من و تو از نزدیک بوسه نگاه اشاره من و تو از نزدیک دریا چقدر دلهره دارد من و تو را امروز دریا چقدر موج کنار من و تو از نزدیک + نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 3:0 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||