|
من بیت اول غزل کی شدم ؟ نشد
میخواستم همیشه خودم با خودم ...نشد می خواستم همیشه دلم را فقط خودم... اما از اشتیاق نگاه تو کم نشد من بارها نگاه کسی را کنار خود... تنها شدم و هیچ کسی عاشقم نشد تنها شدم و هیچ کسی توی شعرهاش... حتی صدای پای کسی را که رد پاش... حالا که سهم سیب تو در حوض خانه ات... حالا که بیت اول غزلت را که ...کاش کاش آخر تو هم شبیه همه میروی و من... اینقدر روی زخم دل من نمک نپاش آهسته تر برو که همین شیشه های ریز در پای خیس تو نرود ..وای...نه .....یواش + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 5:34 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
پنجاه بار از روی عفت خانه ها بنویس پنجاه بار از روی جوی خیس پایینی اصلا به من چه که شما بوسیدنت جرم است میبوسمت هم دوستت دارم نمی بینی؟ این دکمه ها رو به کدامین انزوا باز است؟ لیلا صدای گریه هایت را چه آیینی؟ زیر کدامین سقف در خونابه میخوابی؟ توی کدامین سوگواری بوسه میچینی مشکی تر از چشمان تو آیا گناهی هست؟ با اینکه با من میروی ما را نمی بینی شیطان دستان تو روی چشمهای من لیلای عاشق پیشه ی تنهای نفرینی بوی اتاقت میکشاند توی خواب من شیطان دستانت ورق میزد کتاب من از کوچه ها بوی غریب سیب میآمد شیطان به جادوی فریب سیب می آمد بر سفره ی ما بی خبر که نان گندم بود گندم کدامین بود آیا؟ حس چندم بود؟ عیسای چشمان مرا با قهر میبردند مریم به عفت خانه های شهر میبردند اصلا به دنیا چه که بازم دوستت دارم من بی گناهم مثل آدم دوستت دارم اصلا به من چه که شما بوسیدنت جرم است. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 11:51 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
یک بوسه ی سرد و اتفاقی بس بود یک حرف کبود و تو دماغی بس بود آنقدر من عاشق شما بودم که بر نحسی من فقط کلاغی بس بود . + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 1:44 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
شایدسپیدی مات تر یا گندمی باشم بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟ من چندمین بار است باران میزنم در تو من چندمین بار است خود را میتنم در تو انگار با این کافه رو در وایسی دارد این دخترک را بار چندم با کسی دارد؟ می اید از در تو شبیه مردمک هایت اصلا تو را من خوب اما جای لک ها یت... اصلا تو را من بیشتر من ارغوانی تر... اصلا تو را لیلا تر از لیلا تر از ...از هر حالا کتابم توی جیبت خواستی باشد دست کسی دیگر نصیبت خواستی باشد هی بوق میزد این شماره بوق میزد بوق در این کیوسک زرد من تو همچنان جاریست لبهای تو لبهای تو یک حس تکراریست حالا برهنه تر مرا سر میکشم در تو مشتاق تر خود را به اخر میکشم در تو تا دستهای سرد تو روی لباس من... پر میشود از حس شرم تو حواس من اینبار بار چندم تکرار ازار است این دردها لیلا فقط امروز و اینبار است؟ حالا یه لطفی کن بیا این پول را بردار حسی شبیه مرگ ممتد میدود در من یک مرد عریان ناگهان سر میرود در من انقدر نزدیکم به حس دوستت دارم که ناگهان با اشک از هر گوشه میبارم بستر هنوز از اتش عصیان تو گرم است این حس عصیان نیست نه این اتش شرم است شاید سپیدی مات تر یا گندمی باشم بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟....
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 7:54 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
تولدت مبارک
به دستان تو شعر داده ام.توی نگاهت شعر ریختم و روزهایی که با شعر زاده نشد و خدایی که خدا نبود. صدای لاستیک های پنچر و بوف کور.... آنقدر اینجا تنهایم که روی تمام آبی های این اتاق گریه میکنم روی تمام حجم نبودن تو و تنهایی من. تولدت مبارک بود و نخواستی تولدت مبارک بود و شعر شعر نشد من روی صدای این شهر شعر میخوانم در جمعه ی تولد تو جمعه ی دستهای به هم نرسیده جمعه ی هلو و دو سیب جمعه ی روی تخت های عباس اباد جمعه ی کوی افشین چقدر جمعه توی دنیا هست و من این جمعه را برای تو میگویم. که این جمعه شاید برای هیچ کسی جمعه نباشد و تو برای هیچ کسی متولد نشده باشی توی تخم چشمهای من بزرگ میشوی و من تو را ابستن شعری غریب هستم با کودکی که درونم اب میخورد از چشمهای تو این پرده های آبی سیاهی خیابان را میخورد و تو فکر میکنی که اگر من نیایم چه خوب... من انروز را به چله نشسته ام جمعه ی اول اردیبهشت تولدت مبارک بود چه من بودم چه نبودم تولدت مبارک بود بی دستهای مادر و بی اغوش پدر تولدت مبارک بود بی عروسکهای مارک دار قهوه ای و تو توی همین فنجان قهوه به دنیا امدی روی همین دفتر غسل شدی و من صدای گریه ات را لای همین ورقها شنیدم و انروز پنجره ای نبود اغوشی نبود دستی که بردارد بلند کند بفهمد دردها مانند کوهند و شاید انروز اصلا جمعه نبود که تو چشمان درشت مشکی ات را دوختی به نگاه بی تولد مردی که سفید پوشیده بودو دستهایش را روی رانهایت میکوبید و هفت بار گریه کردی به خاطر هفت ظربه ی اخر و شاید انروز اصلا جمعه نبود که بابا با انار نیامد و خانه خالی بود و همه مضطرب و چشمهای درشت مشکی ات روی همین دیوارها سر میخوردندو می جستند بابا را که در باران نیامد و تو تصمیم کبرایت را همان روز گرفتی که بابا با اسب نیامد و دیگر هیچ کس در دستهایش نان ندارد و دیگر هیچ چیز در چشمهای دارا انار نیست و هیچ کوچه ای بابا را از باران نگرفت و هیچ اسبی بابا را به خانه نیاورد و شاید انروز هم جمعه نبود روزی که تو گریه میکردی و کمانت را برداشته بودی که تمام مرز ها را خودت تعیین کنی روزی که مادر رفت مادر در باران رفت و بابا نیامد روزی که تو مثل صدای این جیر جیرک ها تنها شدی و روی این فرش سبز خوابیدی رو به پنجره ای که مادر با آن صبح را به خانه می اورد و هنوز هم جای دستهایش روی دیوارهای این اتاق و هنوز هم مادر دارا های کوچک شاید ما به قدر کافی انار نداشتیم. تولدت مبارک بود سالهایی که هیچ کس نبود با دستهایی که من نداشتم تا اغوشت را گرم کند با رگهای در خون تپنده ی عاشقی که سمت تو نمی پیچید و نگاهی که رو به جمعه ها نبود و پله هایی که بالا نمی رفتم....هفتاد و هشت هشتاد نود پله تا تو پشت درهای چوبی با ان سگرمه های در هم سلام نکنی جواب بدهم * سلام اقا سکوت خانم این متن باید موضوعیت پیدا کند این شعر باید عوض شود حتی اگر این شعر عوض شود جمعه همان جمعه خواهد بود در اول اردیبهشت تولد تو تولدت مبارک خواهد بود حتی اگر من نباشم و این شعر عوض شود موضوعیت پیدا کند و دیگر پر نباشد از تویی که موضوع نیستی...عشقی....وبالی...غروری و بابایی که موضوع نیست تنهایی است...فرار است...مرگ است و تولدی که اصلا ولش کن -خانم ممنونم که تولد من یادتان مانده -اما دیگر با دستهای شما اشتی نمیکنم و تو بودی اری این تو بودی که عذر خواستی من نخواستم که برود گم شود و نوشته هایی که هی تکرار میکنم از تو کپی شاعرانه ای برداشته ام تا لینک کنم توی وبلاگم تو را همین جمعه به گناه دوست داشتنت و نداشتنت در روز تولد سپید تو که دیگر قالب نمی شناسم درگیر نمی کنم جمله ها را جمله باید خود باد جمله باید خود باران باشد در تو رها باشد از تو رها بزاید زاییده شود شکل بگیرد مثل همین چهار چوبی که ما درونش نشسته ایم و دایرم میزنیم روی خودمان تا به مداری مساوی برسیم * اقا لطفا دستهات را از توی کتابم بردار دستهای شما برای کتاب من زیادی قشنگ است حتی حس نگاه نکردنت را دوست نداشتم بروم بالا بیاورم وقتی تو خوابیده ای و نگاه میکنی اقا بلند شوید این اخرین اخطار است توی خیابانی که هی چراغ قرمز و سبز میشود من رنگین کمان زاییده ام روی این اسفالت لای این برجهایی که تو را در خود ندارد در روز سپید تولدت * اقا این سیگار را خاموش کن مگر نمیبینی بچه خواب است لباس خوابش را برداشت درها را به هم کوبید و انقدر بلند رفت که تمام بچه های شهر بیدار شدندو راوی ترسید که توی این ماجرا راوی باشدو من هنوز شمع های تولدت را فوت نکرده ام. + نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385 4:38 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||