|
با یک غزل تازه به روزم لیلا بر گرد که از عشق نسوزم لیلا آنقدر که لیلا شده ام در شعرم میترسم از این در ببرد باد مرا بانو به شما چقدر ایمان دارم این را بنویسید که در یاد مرا.. شیرین شده ام برای خود می دانم انگار نه انگار که فرهاد مرا... دارم به غم امشب تان میخندم فردا که نیامده ست از یاد مرا... با اینهمه اتفاق عاشق هستم هر چند نفهمید که افتاد مرا دارم به شما...فکر نمیکردم ..نه ای کاش نمی کرد شما شاد مرا لیلا به خدا به پدرت میگویم کی میکنی از فکر خود آزاد مرا؟ لبخند زد و روی همین بیت نشست آتش شد و سوخت،پر داد مرا با روسری اش مرا به پر چینی بست ترسید بیاید ببرد باد مرا + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 9:43 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
هی هلی هی هله هی های تو لیلا لیلا وای بر عشق شما وای تو لیلا لیلا میکشم هر که به تو دست درازی بکند میکشم هر که مرا جای تو ...لیلا لیلا لااقل حرف بزن کی نوک انگشتانم میرسد به قد و بالای تو لیلا لیلا؟ کی مرا میبرد از روی صلیب تن خود مریم چشم مسیحا ی تو لیلا لیلا؟ دیگر از دشت صدای تو نمی آید باز لی له لی لی ل له لی لای تو لیلا لیلا امشب از توی همین بیت تو را میدزدم پس چرا جای من و جای تو....؟ لیلا لیلا از همین بیت که رفتی به دو بیت دیگر به گمانم نرسد پای تو لیلا لیلا میکشم هر که تو را برد ز شعرم بیرون میکشم هر که هوا خوا ی تو لیلا لیلا اخرین بیت تو را روی خودم میمیرم در جنون شب یلدا ی تو لیلا لیلا + نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384 3:57 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
چقدر طاقت این دل کم است سارا جان بیا به خانه ی ما سردم است سارا جان هنوز قصه ی حوا و رنگ تند انار و سیب دست من و آدم است سارا جان اگر چه رانده شدم از بهشت می دانم جهنمی ته این قلبم است سارا جان کسی پس از تو به ما یک انار هم نفروخت انار در سبد ما کم است سارا جان و سالها که گذشتی و سالها که گذشت گناه آخرمان یادم است سارا جان و خواستم که صدایت کنم نفهمیدم صدای ثانیه هایم بم است سارا جان مرا به آدم آن روزهای بد نفروش که این غزل غزل ماتم است سارا جان و آخر همه ی عشق ها همین رنگ است سکوت سرد( نمیخواهم) است سارا جان دوباره آخر قصه دوباره فصل انار چقدر قصه ی ما مبهم است سارا جان و اینکه میشکند قلب سرخ حوا نیست نه...باورت نشود آدم است سارا جان نشستن من و او قصه ی کتابم نیست نشستن ی که به پای هم است سارا جان و باز قصه ی آدم تمام شد و شکست چقدر طاقت حوا کم است سارا جان + نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384 7:9 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
و خداوند عشق را آفرید و اگر میدانست قرار است روزی عشق را سیاه بپوشیم هرگز این کار را نمیکرد شرمنده از آنیم که در روز مکافات اندر خور عفو تو نکردیم گناهی ترا امروز میبردند روی سر نمی رفتی مرا تنها..ترا تنها....دم آخر نمی رفتی و چشمان سیاهت سنگ فرش کوچه را میدید من این را خوب میدانم چرا دیگر نمی رفتی؟ و تابوت تو را انگار بر من میکشیدند و تو سنگین میشدی هر بار سنگین تر نمی رفتی کسی انگار روی دوش من جسم تو را می شست نمیدانم چرا به آخرین بستر نمی رفتی ترا تنها و تسلیم و غریب و سرد میبردند ترا ای کاش میبستم که بالا تر نمی رفتی ترا امروز میبردند روی سر عزیز من ترا امروز میبردند روی سر نمی رفتی خدایا ما را درگیر عشق نکن و اگر میکنی اینچنین سیاه پوشمان نکن + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384 8:46 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
شما که کله تون پره شما که بهتر از منین شما که هی دروغ میگین حرفای گنده میزنین شما که چشمتون فقط دنبال نون سفره هاست نونمو آجر میکنین همه میگن حق شماست شما که خیلی بهترین شما که حرف اولین یه وقت قبلی میگیرم یه کم کنار من بشین حالا واسه خداحافظی وقت قرارتون پره دستی که توی جیبم ه نون منو نمی خوره شما برای من شدین مجسمه بت گچی شکستم این توهم و تموم ه قصه خب که چی؟ دوباره گریه میکنم واسه شما؟ نه به خودم یه چیز یواشکی بگم دوباره عاشق ت شدم چشم شما چه آشناست ولی چقدر غریبه این یه وقت قبلی میگیرم بیا کنار من بشین یه سال بعد یه وقت بده دوباره عاشق ت بشم میون اینهمه بدن بوی منو بگیر یه کم یه کم به دیدنم بیا یه ک به من نگا بکن یه کم یواشکی بیا اسم منو صدا بکن دارم میبینم این روزا واسه همه خدا شدی غریبه شد دیگه چشات تو واسه من شما شدی دارم گلایه میکنم آخه دلم ازت پره تو یه غرور کاذبی منم یه بهت و دلهره شعر منو نخون درک ولی به گوشت میرسه یه روز یکی بهت میگه تموم شده دیگه بسه یه روز یکی بهت میگه اون دیگه عاشق تو نیس اسم منو هی الکی تو لیست عشقات ننویس من خودمم نمی دونم الان یه جسم بی رگم نمیدونم چه مرگمه یه ادمم یا یه سگم شما که قلبتون فقط دنبال زرق و برقمه واسه چشای شیشه ات اینهمه ارزو کمه شما که بهتر از منین شما که وقتتون پره یه شب بیاین یواشکی بدون ترس و دلهره + نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384 1:24 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
آمد حساب عشق شما دستم دیوانه ام ، وبا زده ام، پستم آقا! شما چقدر بی رحم اید؟! من ماهها ست عاشقتان هستم هی ! با تو ام! تویی که نمی بینی هی! با توام تویی که نمی خوانی آقا !،بله،شما خودتان انگار..... هی! با توام! نگو که نمی دانی من باز هم بدون شما پوچ م من باز هم بدون شما هیچم هی فکر میکنم که رها هستم اما دوباره توی تو میپیچم آقا! شما چقدر مغرور ید؟! این چشمهای خیس مرا ...یا نه؟ حالا فقط برای خدا یک بار میخواستی دو گیس مرا یا نه شلاق میزنی به نگاه من هی پاک میکنی ته خوابم را امشب دوباره با چه نتی خواندی این شعر های سرد کتابم را اقا شما ، شما خودتان گفتید باید دو قرن عاشقتان باشم دارم دوباره توی تو میمیرم از نطفه لای شعر تو میپاشم دیگر غرور پیش تو بی معنی ست من ماهها ست پیش تو کم رنگم هی فکر میکنم که شما را...نه دارم برای عشق تو میجنگم دیگر تمام شد به خودت گفتم آقا شما چقدر بی رحم اید؟ دیگر نمیشود که شما با من... دیگر نمی شود...برو...میفهمید؟ + نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 11:20 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||