|
اینقدر شعر توی صورت من تف نکن برو دیگر گلوی بغض مرا پف نکن برو من مانده ام که باز چه می خواهی از دلم دیگر بس است عشق، تعارف نکن برو + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 1:2 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
مرا سیاه کنید ای سپید دندان ها که پهن میشود امشب دوباره این خوان ها تو مست میکنی و توی شهر می رقصی و من همیشه می افتم کنار لیوان ها بنوش مال خودت هر چه آخر جام است بخور سلامتی عشقمان و مهمان ها هنوز مردم شهر از پیاله می ترسند و پشت پرده می افتد نقاب انسان ها کمی برای سه تار پدر غزل بزنید چقدر قصه ی بابا و غصه ی نان ها هنوز فاصله ها را سیاه می پوشم تو را سپید می اندازم و خیابان ها کنار وحشت من تا غروب می گریند چقدر ساده شده حس غربت آنها * و مرد قهوه ی ترکش تمام شد وشکست کنار بار ، پیانو، سه تار ، فنجان ها .......................... هر روز می نوشتیم ، یک مشق کهنه ی بد از این خبر که گفتید : سارا انار دارد در دستهای مان نیست جز یک مداد کوچک انگار دست سارا مشق مرا ورق زد جلد کتابمان را از حرص خورده بودیم روزی که اسم تنبیه در دفتر تو آمد آمد کنار کوچه با یک عروسک خیس سارا انار ها را گم کرده بود شاید من بی عروسک اما امشب انار دارم سارا نمی نویسم دیگر معلم بد یک خط قرمز و صفر، کابوس زنگ آخر شاید کسی مرا هم از این کتاب خط زد (بذار ببارم تو خودم دو باره این ترانه رو...بیا کنار من بمون به خاطر خدا نرو) ........................... بیش از دویست متر دویدم....خودش نبود برگشتم و دو مرتبه دیدم.....خودش نبود رفتم سه چار کوچه به همراش پا به پا تا انتهای جاده رسیدم.....خودش نبود او گرچه بر نگشت دقیقا ولی صداش اما نه اشتباه شنیدم....خودش نبود او؟...نه نبود انکه به دنبال چیدن ش تا آخرین ستاره پریدم خودش نبود او اینهمه غرور به چشمان خود نداشت طعم نگاش را که چشیدم خودش نبود آقا ...بله...سلام...ببخشید من ،شما خندید و رفت،خوب که دیدم...خودش....نه ...بود ........................ و یک کار جدید و نیمه کاره که شاید همین امشب تموم ش کنم اما دلم نیومد ننویسمش.... مرا سپید می آورد ان غریبه ی مست چراغ و ریسه ی آبی ...ببین ،عروس م، نه؟ مرا به اسم کسی کرده اند غیر از تو نمی شود که دگر من تو را ببوسم، نه؟ من از تو آمده بودم ،من از تو می آیم من از تو میروم امشب، هنوز دوسم نه.....؟ چقدر واسه ی چشمای تو کمه عشقم چقدر عاشق تم من ، چقدر لوس م، نه؟ (گلای پرپر شده مون هنوز تو دستای منه.) ..................................
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 1:42 قبل از ظهر توسط روجا صداقتی |
زیبا سلام حال شما؟ خوبم هستم هنوز روی دو پا، خوبم فرقی نمیکند برای شما هر چند حالم بد است بعد تو یا خوبم من فکر میکنم به تو در شعرم با تو هنوز هم همه جا خوبم در قهوه خانه های تمام شهر حل میشوم بدون تو تا خوبم تو خوب شعر می شوی این شبها من هم به حرم شعر شما خوبم این استغاثه ی دل بیمار است؟ حالم بد است؟ نه به خدا خوبم + نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 10:34 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 10:23 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
( ای کاش پنجره دلش را برای دیوار باز نمیکرد....) یک تیغ بردار، این سرم،... مال شمایم این لحظه های آخرم، مال شمایم درگیر چشمان شما بودم، ندیدید من توی دامان شما بودم، ندیدید حالا هزار و سیصد و هشتاد و چار است این قلب من به قلب بی رحمت دچار است دارم دوباره توی مردابت می افتم هی قول دادم به خودم شاید نگفتم: نامرد تر از چشمهای مستتان نیست اینجا کسی نامرد تر رو دستتان نیست نامرد دنیا هستی و درگیر قلبم هی تیغها را می کشی تا زیر قلبم فردا که من مردم شما بی ادعایید خونسرد فردا بر سر خاکم می آیید زنجیر های مستیم را پاره کردم تا پا برهنه توی این شهرت بگردم من زخم هایم را نشان او ندادم به هیچکس جز چشمهایت رو ندادم من زخم هایم را خودم بستم کجایی؟ هی مینویسم عاشقت هستم کجایی؟ تهدید کردی می روی، باشد، مهم نیست خوب است این تقدیر من یا بد، مهم نیست حالا مهم ان دستهای بی نصیب است ان چشمهای خونی و یک جفت سیب است من با شمایم...هی...شما را دوست دارم این گریه های بی هوا را دوست دارم تقصیر من؟...باشد ولی تقصیر من نیست این بی محلیها به جز تقدیر من نیست.... + نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384 10:22 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
(هی تکرار میکنم .تو را مینویسم،از دنیایی که برایت ساخته ام عبور میکنی من می گویم تو نمی شنوی.......) باران ، بهار، سیب، هلو، استکان و تو عشقی دوباره آمده مابین مان و تو انگار در میان غزل خواب مانده ای قایق به من رسید و تو در آب مانده ای دیگر کسی به شعر تو پارو نمی زند این شعله های مرده به این سو نمی زند شاید به من نگاه کنی نه به استکان یک قصه ی جدید به هم خورده بین مان اینجا عروسکی ست که باران نمی خرد بابای عشق از دل تو نان نمی خرد دیگر نگاه هم به طوافم نمی برد عشق تو سمت قله ی قافم نمی برد شعر و کتاب و اینه و آسمان نرو تا یک دلیل مانده به احساسمان نرو شاید دروغ باشد از اینجا به بعد مان پس یک نفس شراب بیاور دو استکان من عاشقم هنوز و باور نمی کنم دیگر بس است شعر تو را خر نمی کنم دیگر بس است هر چه نوشتم بدون تو حسی هنوز میبردم تا درون تو ................................................. (این شعر رو توی یک روز قهوه ای و غم انگیز نوشتم . روزی که ای کاش هیچ وقت نمی اومد.... ) یک چای نیمه داغ ، یک دوش آب سرد یک روز گریه با نصف کباب سرد هی راه میروم در یک کت سیاه یک روز قهوه ای یک افتاب سرد گفتم که دوستت...با دارم ش زدی مشتی به روح من با یک جواب سرد من دوستت هنوز دارم ولی چه حیف عاشق نمی شوی ای التهاب سرد با اینهمه بیا ، با این همه بمان قانع نمی شود این مرد خواب سرد تو ، توی فکر من و لای شعر هام من لای پارچه و توی قاب سرد باید قبول کرد دیگر تمام شد یک چای یخ زده ، یک دوش آب سرد ........................................... + نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384 6:52 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
و تیر و تیر آخر آرش به گرده من خورد و کاش جای کمان با خودش مرا میبرد درست لحظه بالا گرفتن طوفان همینکه من ننوشتم...همینکه...کم آورد چقدر فاصله را بی تو نقطه چین بکنم بیا به کوه نزن این غروب خواهد مرد همین دو مرز میان من و شما کافیست کمان نکش به جهنم که بین ما خط خورد مگر وکیل تمامی مرزها هستی ؟ بیا به خانه به ما چه که اسمان پژمرد و تیر آخر آرش درست روی سرم نشسته بود که بابا انار را آورد و من کمانه گرفتم به سمت شانه او و آرش غزلم توی بیت آخر مرد. (روجا صداقتی) از بهشهر ما هم وبلاگر شدیم . سر بزنین . + نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384 5:13 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||