|
پشت یک مثنوی تب کرده، روی این شعر را زمین نزدم و به جای تو ، توی دفتر شعر، رنگ و هاشور و نقطه چین نزدم من به حیثیت تو مدیونم، به غرورت به تاب ابروهات بوسه بالا بکش که پاره کند، دل شب را عبور بازوهات توی میدان و زیر ساعت خیس، با قراری که بیقرار من است مثل یک مثنوی که توی دلت ، غزلی که در انتظار من است به توان اِن از تن تو پرم ، به توان اِن از تلاقی تو می روم تا شبی فرو بروم، توی چشمان باتلاقی تو روی این خط همیشه میترسم، وَترم از دل تو رد بشود نقطه ها دوره ام کنند و مرا... خطرم از دل تو رد بشود سایه ای را که روی دیوار است، اشتباهی به نام تو بزنم باز میترسم از تو سر بروم، باز میترسم از تو دل بکنم ساعت از التهاب من لبریز، ساعت از انتظار من بیدار توی این شهر بی تو می گردم، تا تلاقی کنم به تو یک بار من نگاهت نمیکنم که مرا ، با غرور یخی زمین نزنی تو من ِ مستتر در این غزلی، تو من ِ مستتر درون منی من تمامی واژه ها هستم ،بوف کوری که شعر میگوید مثل یک بوته ی کدو که عقیم، بین یاس و بنفشه میروید دختری را همیشه میبینند ، زیر میدان خیس ساعت تو ساده رد میشوند و میگذرند ، از میان دلش جماعت تو قصه کوتاه میشود اینبار، زیر موهای ترد ِ خاوری ات و مرا میکشد به پیچش و رقص ، لرزش شانه های بندری ات یا کپی کن مرا برای خودت ، یا برای خودت نشانه ببر مثل یک مثنوی تازه مرا ، توی جیب کتت به خانه ببر روجا صداقتی ۷/۸/۸۸ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 11:52 بعد از ظهر توسط روجا صداقتی |
|
| ||||||